تبلیغات اینترنتیclose
دانلود رمان عاشقانه همسفر گریز

تبليغات

دسته بندي موضوعات

آرشيو مطالب

آمار بازدید

    آنلاین : 1
    بازدید امروز : 1
    بازدید دیروز : 9
    بازدید هفته گذشته : 10
    بازدید ماه گذشته : 234
    بازدید سال گذشته : 843
    کل بازدید : 3880
    کل مطالب : 114
    نظرات : 4
    رنک گوگل :

دانلود رمان عاشقانه همسفر گریز

ali rezaei | تاریخ: سه شنبه 10 آذر 1394 |
 
دانلود رمان عاشقانه همسفر گریز

 

دانلود رمان عاشقانه همسفر گریز

در حیاط را که بست، دست برد زیر چانه و مقنعه را از سرش برداشت.
صدای ساز از زیر زمین که یک سالی بود تبدیل به پاتوق هنری بچه ها شده بود می آمد.
کلافه از پله ها بالا رفت. انقدر گرمش بود که به بوی خوش شیرینی که در راهرو پیچیده بود هم توجه نکرد. پشت در ایستاد و چند بار زنگ زد. همانطور که منتظر بود، دکمه های مانتو را باز کرد و فکر کرد مستقیم برود سراغ بطری آب خنک داخل یخچال. انتظارش که طولانی شد، کیفش را از شانه برداشت و به دنبال کلید گشت. در باز شد و شکوفه با لبخند گفت ” شربت لیمو توی یخچال آماده س!”
نفس وارد شد.
– چرا درو باز نمیکنی؟!
– داشتم با تلفن صحبت می کردم.
نفس کیف و مقنعه را روی مبل رها کرد وبه آشپزخانه رفت.
از همان جا گفت: نوید نیست؟
– پایینه… انتخاب واحد کردی؟
صبر کرد تا نفس بیرون آمد و روی مبل جلوی باد خنک کولر لم داد.
– آره… با هر بدبختی بود بیست واحد گرفتم.
– اگه گرسنه ای بلند شو لباستو عوض کن، بیا با من ناهار بخور؛ اگه نه صبر کن نوید بیاد.
نفس بلند شد.
– میل ندارم.میرم دوش بگیرم…امروزم زود میری؟
شکوفه از آشپزخانه گفت: آره.
نفس کنار در آشپزخانه ایستاد.
– مامان؟!
شکوفه بدون اینکه برگردد، جواب داد: بله؟
نفس مردد گفت: نویدو راضی کردی؟!
– باهاش حرف زدم..
با بشقاب غذا، پشت میز چهار نفره نشست. نفس منتظر نگاهش می کرد. نمکدان را برداشت و روی غذا پاشید؛ حرکتی که وقتی کلافه یا عصبی بود میکرد. اخمهای نفس در هم رفت.
– اصلن مگه من بچه ام که نیازی به اجازه ی نوید داشته باشم؟!

 

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *

تبليغات

مطالب اتفاقی

مطالب محبوب

خبرنامه

تمامي حقوق در انحصار اين وبگاه ميباشد و هرگونه كپي برداري غير مجاز و شرعا حرام است. طراحي شده توسط : مهران دشتی